سکوت بود و سکوت
و یادی از شکستگی عشق
و تو در تمامی شب حجم دستهایت را
به میهمانی آلاله ها نمی بردی
زمین چه سرد بود
و بوی نفسها درون باغچه گم می شد
و گل همان گلی که پر از عطرو نور بود
پژ...مرد
سنگین و سرد و پر از ابهام
خالیست کوله بار تبسم در این دیار
خالیست
و پر ز اضطرابی سرد
آیینه هم شکست
سکوت نیز می شکند.
من از آواز یک گنجشک می ترسم
و خیلی خوب می دانم
که قلب بچه آهوها
همیشه از هجوم سرد یک پرواز بیزار است
من از احساس یک ماهی
میان حوض تنهایی
کناره جاده غمناک صورتها و پیکرها
آگاهم
و می دانم
که بوی عاطفه تنها
برای شاپرکها زنده می ماند
من از پرواز یک گنجشک می ترسم
و بوی خلوت بی انتهای کو چه مان را
خوب می فهمم
من از احساس یک کابوس
در شبهای
دور از ذهن می آیم
و وقتی عشق در نبض زمان می خواند
من در خواب خود
آرام می مردم
و وقتی کفش دوز شهرمان
از دور می آمد
تمام پاهای مانده در گرداب بیماری
برایش دست می کوبید
و وقتی کفش دوز شهرمان می رفت
نسیمی سرد بر ویرانه های شهرمان
آوازها می خواند
و من رفتم !
و من رفتم !
و روزی باز خواهم گشت
که دستانم پراز لبخند یک ما هی ست
و روزی باز خواهم گشت
که دنیا را
فقط یک واژه تنهای خاموشی
بیا لاید
و مُهر سرد بی مِهری
سکوتی سخت را با خود بپیماید
و من می میرم از یک عشق
و روزی زنده خواهم شد
که در فواره خواهش
تبسمهای بارانی همیشه جلوه گر باشد
و من پایان این ره را
به چشم نیک می بینم
و من رفتم
و روزی باز خواهم گشت...
و نفسهایت را
می شد از رمز نگاهت فهمید
می شد از پشت سلام
به نهانخانه تاریک دلت
راهی جست
می شد از چشمانت
حس یک جوجه کبوتر را
در دخمه گور
پی آواز سلامت فهمید
می شد از دستانت
که پر از ادراک است
به پریشانی یک فهم تلنگرها زد
می شد از بوسه یک قا ب بزرگ
سردی قلب زمان را فهمید
می شد از شیشه بشکسته عشق
جمله ای خواند هنوز
جمله ای خالی از احساس یقین
می شد از جاده اکراه گذشت
خالی از هر حرفی
برجی از تلخی گفتن ها ساخت.
به احترام دستهای گرم تو زمین پر از شکوفه های تازه می شود
و آسمان پاک و آبی دلم فقط برای بودنت پر از ستاره می شود
صبور و مهربان و پر سخاوتی پر از ترانه های ناب زندگی
و قلبت از امید حرف می زند میان این همه سکوت و مرده گی
تو را میان یک نگاه می شود سرود میان آبی افق طنین نرم
تو تازه ای ز عطرهای زندگی تو بیکرانی ، رها ، همیشه گرم
تو آمدی ز دور ها و نورها و من نشسته ام کنون به راه تو
بیا که شعر می سرایم و هنوز هم نبرده ام رهی به عشق بی زوال تو
مرا صدا کن ای همیشه مهربان مرا صدا کن ای همیشه همزبان
مرا صد ا کن ای امید زندگی مرا صدا کن ای همیشه جاودان
تو یک حضور سبز و یک نگاه گرم میان لحظه لحظه های بودنی
تو آفتاب قلبهای عاشقی تو نوری از حیات و زنده بودنی
چگونه می شود تو را رها کنم میان این سرود نیمه کار ه ام
تو حس خوب بودنی برای من امید لحظه های سرد و کاذبم
چگونه می شود تو را به نام خواند تو از فرشته های آسمان عشق هم فراتری
ببین زمین برای تو چگونه سجده می کند برای تو که از تمام ابرهای زندگی رها تری
تو را به نام عشق می شود شناخت تو را به نام عشق می شود سرود
تو مهربان ترین همیشه عاشقی زمین و آسمان دهد تو را درود
تقدیم به تو که سراپای و جودت عشق است.
حرف تازه ای بزن که پر شوم
ا ز عبور بی دریغ آفتاب
حرف تازه ای بگو که بشنوم
راز یک پرنده را درون آب
حرفهای من همیشه پیش رو
زیر نور عشق جا نمی شود
همنشین یک کبوتر سفید
کاش می شدم ولی نمی شود
مثل کودکی که بیقرار و مست
در پی عروسکش دوان شده
قلب پر فروغ و مهربان من
باز هم دوباره پر توان شده
کاش مثل حرفهای بچگی
روزهای من پراز ترانه بود
کاش یاد خالی از غرور من
مثل یک درخت پر جوانه بود
یادی از گذشته ها نمی کنی
بازهم سکوت می کنی چرا؟
بازهم سکوت یک سکوت تلخ
خسته ام بگو بگو بگو چرا؟
پس چرا دگر کسی مرا نخواند
تا سرود تازه ای بیان کنم
تا دوباره مثل حرفهای پیش
عشق را برای دل بیان کنم
خنده های من چه شد خدا؟
پس چرا چنین تغیری نمود
قلب پرفروغ و بی صدای من
از چرا برای من چنین سرود
آسمان همیشه بر فراز من
عمق یک سکوت بی بهانه بود
آه پس چرا ، چرا برای من
با تمام وسعتش خزان نمود
سهم کوچکی به من رسیده است
سهمی از افق ، پرنده ، آ فتاب
سهمی از شکوفه های زندگی
سهمی از سلام ، پنجره ، کتاب
باز هم نگاه من به آسمان
نا تمام و نیمه کاره مانده است
وسعت حقیقت زلال عشق
پر امید و جاودانه مانده است
کودکی برای من بهانه ایست
تا همیشه تازه و جوان شوم
دوست دارمت خدای مهربان
با تو من همیشه پر توان شوم
به یاد روزهای خوب کودکی
آن زمان که عشق مفهمومی دگر داشت
و زندگی ساده ترین و اژه ای بود که می شد هزاران بار تکرار کرد
با تمام وسعتت ای زندگانی
دستهایم را به دریا می سپارم
من عبور لحظه های خستگی را
با نگاه بی دریغت دوست دارم
مانده ام در حسرت باران شوقت
تا به آرامش سلامی گرم گویم
می روم تا انتهای جاده هایت
تا که شاید عطر نیلوفر ببویم
منتظر می مانم ای همراز باران
تا صدایم را به دریا ها رسانی
می روم تا اوج سبز قله ها یت
تا ببخشم دشتها را زندگانی
من نفسهای تو را در آب دیدم
سجده هایت بر زمین را پاک دیدم
حس هستی در تو جاری بود اما
عشق را در سینه ات کمیاب دیدم
پس کجایی ای پر از دل واپسیها
من تو را می خواستم با هرچه بودی
با تمام غصه هایت ناله کردم
بازم هم رفتی مرا تنها نمودی
ای سراپا سبز و ای آبی تر ازآب
هر کجا هستی تبسم کن به رویم
زنده می مانم به امید وصالت
تا که شاید رازهایت را بجویم
به پاکی آینه ها مرا مهمان کن
به زلالی خوبیها
به بزرگی قلبهای عاشق
مرا به عمق اندیشه هایی مهمان کن
که در رگهاشان فریاد عشق می درخشد
فریاد زندگی
فریاد زنده بودن
مرا به سخاوت باران مهمان کن
به ترنم اشک
مرا به شفاف ترین تبسم دنیا مهمان کن
به شفاف ترین تبسم این سرزمین خاکی
مرا به صمیمیت دستانت مهمان کن
به صمیمیت دستان عاشقت
مرا به قشنگترین نگاهت
مهمان کن
به قشنگترین نگاه پر مهرت
مرا به انبوه حرفهایت مهمان کن
به انبوه حرفهای سر سبزت
مرا به بی آلایش ترین حقیقت زندگی مهمان کن
به بی انتها ترین حقیقت محض
به پاک ترین واژه دنیا
به عشق و تنها عشق.


روزنی هست که هر وقت در آن می نگرم
ترسی از دور مرا می خواند
با صدای اینسان!
مرگ آری آری
و من آهسته و آرام ولی با تشویش
پای بی برگ ترین قصه شب می مانم
من خودم می دانم
حق همیشه با توست
ترس من بی معناست
ولی اینجا خبری از شب یک باغچه نیست
در دل عشق سکوت است سکوت
و تو هر وقت که می خواهی آلاله بکار
و تفکر کن
به هوا ، عشق و احساس امید
و بدان که اگر ذهن پرستو می مرد
قلب من می پوسید
و اگر حس چکاوک نگران می خندید
چیزی از فهم زمین کم می شد
بارها می پرسم
جوجه از گربه چرا می ترسد؟
پر پروانه چرا می شکند؟
و کنار قالی زخم عریانی کیست؟
و چرا بارش یک ابر اگر لطمه خورد می رنجیم؟
و کجا منزلی هست که گاهی نفسی تازه کنیم ؟
و تو آیا هستی یا فقط بودن یک ادراکی؟
فاصله ها از چیست ؟
و کبوتر آیا نعمه ای خواهد خواند
و به مهمانی یک پنجره خواهد آمد؟
و چرا بعضی از آدمها
جزئی از سردی و بی روحی یک آوازند؟
آیا پژمرده شدن بی معناست؟
و فقط باید از رمز شکفتن ها هی قصه نوشت
و فقط آب را پای گل باید ریخت ؟
و طراوت را از باغچه باید فهمید ؟
حرفها بیمارند یا صداقت خالیست ؟
و چرا باید نفسهای دم آخر را زیر طوفان صداها له کرد ؟
باز هم روزنه ها
باز هم بیداری
باز هم ...
ترس من دیگر نیست
ترس من گم شده در باورها
ترس من ریخته در بارش یک حس بلند
ترس من آگاه است
و من آهسته ترین واژه بیداری را زیز لب می خوانم :
مرگ آری آری .